بي بهانه
توامان با هيچ مي گريم
با خميازه ابر هاي تابستان
با وداع كوچه و پاييز
با انتظار برف دي ماه
و آرام نمي شوم
۲۲ مهر ۸۸
شعر ها - شعر دیگری و ثبت وقایع
بي بهانه
توامان با هيچ مي گريم
با خميازه ابر هاي تابستان
با وداع كوچه و پاييز
با انتظار برف دي ماه
و آرام نمي شوم
۲۲ مهر ۸۸
ما خیلی تنهاییم
و این را فقط زمین می داند
که هر روز
تک تک ما را سوار می کند و به مهمانی خورشید می برد
فقط زمین
که شب ها ماه را به پنجره هامان دعوت می کند
ما تنهاییم
فقط باید کمی به روی خودمان بیاوریم
۱۱ مهر ۸۸
سهم من تا ابد
یک پنجره ی کوچک است و
جای خالی ماه و
ابرهای پراکنده ی باران زا
سهم من کوچه ای تاریک است
که مرا
قدم زنان زیر باران دوست دارد
- که تنهایی اش تمام شود
خبر از تنهایی من ندارد ولی
با این که حس و حال مطلب نوشتن نیست اما این فیلم من را سر ذوق آورد.
نام فیلم: خورشید شب Night Sun
خلاصه داستان: جوانی روستایی عالی ترین رتبه در دانشگاه افسری را به دست می آورد و در آستانه پیوستن به طبقه اشراف و ازدواج با دوشیزه ای از دربار است. اتفاقی رخ می دهد و جوان همه چیز را ترک می کند و تصمیم می گیرد کشیش شود. پس از آن زهد پیشه می کند و از کلیسا می رود و در کوهستانی تنهایی می گزیند. تا این که امتحان های نفسانی برایش پیش می آید...

نویسنده و کارگردان: پائولو و ویتوریو تاویانی/ ایتالیا ۱۹۹۰/
بر اساس داستان پدر سرگئی نوشته لئو تالستوی
حالا همگی عادت داریم
که از مهمانی ابر ها برگردیم و بارانی نصیبمان نشود
به این که تا آدم برفی مان را ساختیم
سایه ی سنگین آفتاب را حس کنیم
13 خرداد پر از حادثه 88
جایمان را عوض کرده ایم
او می رود و من می آیم
بدون دغدغه
بدون دلهره
بی خیال بی خیال
دنبال خودم می روم
یک هفته می شود
بی فکر عاقبت
فقط می روم و می آیم
سیاهی و سکوت ، سکوت محض دل خواه
زندگی کوچکی دارم و
خوش ام به چیز های کوچک
حالا پس از مدت ها
دلم به سایه بودن خوش است
تصویرم در آب
تقصیر ندارد
بیچاره راست می گوید
راست می گوید که ماندنی نیستم
* * *
دوباره عطر نم
پایان باران
کاری نمی شود کرد
من محکوم به یادآوری ام
* * *
انگشتان ات را روی لب هایت می کشی
می سوزند
در حسرت بوسه ی ناتمام در ایستگاه
فکر می کنی
اگر قطار سوت نمی کشید
* * *
شعر هایم را می بافم
تو آنها را می پوشی
این بار هم برایت کوچک اند
* * *
من حدس می زنم
که مرا مثل خنده ات
از یاد برده ای
* * *
گلوله ای شلیک می شود و سربازی دچار مرگ می شود
مرگ
نه به گلوله ربط دارد و
نه به سرباز
اتفاق دیگری می افتد
درست مثل وقتی که
تو نگاه کردی و من عاشق شدم
* * *
قطار رفته است
دوباره تو ماندی و من
تا یک هفته دیگر، خدا بزرگ است
* * *
چوب کبریت را که به قوطی اش سائیدم
یادم نبود
دستم که سوخت
یادم افتاد
داشتم به ظرافت دستان ات
- در لحظه سایش
فکر می کردم
* * *
این ها را از سر بیکاری داخل یک کافی نت در شهر گرگان نوشتم. تمامی شعر ها در پست های قبلی موجود است. پس هیچکدام جدید نیستند. یعنی ببخشید دیگر.
۳۱ اردی بهشت ۸۸
محسن مخملباف را دوست دارم. واقعن دوست دارم. نه خیلی برای فیلم هایش. چون فیلم هایش را کامل ندیده ام و حتمن نمی توانم درین مورد کامل نظر بدهم. اورا دوست دارم نه به خاطر فریاد مورچه ها و یا سکس و فلسفه اش. اگر بخواهم از لحاظ سینمایی دوست اش داشته باشم، همان سکانسی به ذهن ام می رسد که اورکت سبز معروف اول انقلابی به تن دارد و ترک موتورش حسین سبزیان بازیگر - مجرم فیلم کلوز آپ ساخته عباس کیارستمی را نشانده و به سمت خانه ای می رود. این سکانس را دوست دارم و محسن مخملباف را از این سکانس بیشتر. او را دوست دارم چون پدر سمیرا و حنا است.
اما حرف چیز دیگری است. تقریبن بعد از اکران سفر قندهار کاری که من خوشم بیاید انجام نداده بود. حالا دوباره او آمده است. آن هم با همان نوشته های ناب و منحصر به فرد خودش.
نه. باید سریع بگویم. لفت اش نباید بدهم و بگویم که او چند روز است مقاله ای نوشته در حمایت از مهندس موسوی که فراتر از حمایت است. او در حمایت از خودش این مقاله را نوشته است. محسن مخملباف ذهن من و هم فکران و شاید غیر هم فکران من را درمورد خودش به تفکر واداشته است.
او حالا به امثال من نشان داده است که بیشتر از این که فیلمسازی بلد است، نوشتن بلد است. تحلیل بلد است. برای من همین کافی است که کسی فیلمسازی و نوشتن و تحلیل بلد باشد.
راست اش را بخواهید تا الان خیلی در ذهن ام نبود که محسن مخملباف فیلمی جدید می سازد یا نه . اما حالا همینطور که منتظر ام تا جیم جارموش، ژان لوک گدار، کریستین مونگیو، عباس کیارستمی، برادران داردن، اصغر فرهادی، لارس فون تریر و نوری بیلگه سیلان فیلم های جدید بسازند یا مصاحبه و مقاله ای از آنها بخوانم، منتظرم. منتظرم تا محسن مخملباف هم فیلم جدید بسازد، مصاحبه ای کند و مقاله ای بنویسد.
حالا
هم تو به این باران عادت داری
هم من
که همیشه چتر تو را می بستم
هم من به آفتاب عادت دارم
هم تو
که بی اختیار پرده را کنار می زدی
ما به همه عادت های هم،
عادت کردیم
اما به هم عادت نکردیم
12 اردی بهشت 88
- شاید باران ببارد
12 اردی بهشت 88
هنوز شب است و
بی سمت به راه افتاده ام
خیابان تاریک - روشن است
می خواهم حال و هوایم عوض شود
پس در ذهن ام
کسی را مجسم می کنم که با کسی که دوست اش دارد
قدم می زند
یا
کودکی که بادکنک سفید اش را سفت چسبیده است و
با مادرش به سمت خانه می رود
هنوز شب است و
من هم چنان بی سمت راه می روم
حال و هوایم عوض نمی شود
پس همه چیز را به هم می ریزم
کس را مجسم می کنم که به یاد کسی که دوست اش دارد
خسته قدم می زند
یا
کودکی که با مادرش راه می رود و
حسرت یک بادکنک سفید را به خانه می برد.
هنوز شب است و
به سمت پل عابر پیاده می روم
حالم از این خراب تر نمی شود
8 اردی بهشت 88