کتری کوچکی که سوت می کشد
من که می روم تا روزنامه بخرم
و هوایی که بیرون منتظر است
تا پنجره باز شود
.
.
.
خانه ما کم از موزه های بزرگ دنیا ندارد
وقتی شاهکاری مثل تو
در جای جایش نفس می زند
اول آبان ۱۳۹۰
شعرها
کتری کوچکی که سوت می کشد
من که می روم تا روزنامه بخرم
و هوایی که بیرون منتظر است
تا پنجره باز شود
.
.
.
خانه ما کم از موزه های بزرگ دنیا ندارد
وقتی شاهکاری مثل تو
در جای جایش نفس می زند
اول آبان ۱۳۹۰
میان مردمکِ چشم هایم
تا بروزِ قامتِ تو
فاصله . . . دو پلکِ سنگین بیشتر نیست
تفاوت در این است :
ابرها همیشه از یک سمت حرکت نمی کنند
باران همیشه مورب نمی بارد
و سیگار همیشه کامِ عمیق نمی دهد
اما
همیشه تو باید نباشی
.
.
.
.
پلک ها که روی هم می افتند
احساس می کنم بیشتر دوستت دارم و
به تصویر مغشوشی از تو بسنده می کنم
- همیشه سرنوشت آدم ها یک جور رقم نمی خورد
۲۱ شهریور ۹۰
پنکه
ایستاده و با صدایی آرام
هوا را روی صورت ام می ریزد
انگار ثانیه ها هم دیگر
منظم نیستند!
تا خالی شدن پاکت سیگار
فرصت هست
در راهرو صدای پا می پیچد و
پشت در
خبری از سایه ی کشیده و پر رنگِ تو نیست!
- همیشه باید یک چیز سر جای خودش نباشد . . .
۲ شهریور ۹۰
سقوط می کنم
از نگاه تو
به ناگاهِ زنی دیگر
چمدان ام را دست می گیرم
با اولین پرواز بلند می شوم
و ملافه های سفید را
به خدمتکار هتل می سپارم
رفتن
کار من است
و آمدن را تو خوب بلدی
من و تو
یک سوتفاهمیم
که پس از هم اتفاق می افتیم
وقتی من پیش تو می روم
و تو از پیش من می آیی
ته بلیط را مچاله می کنم
ایستگاه قبل
زنی بدرقه ام کرد
و در ایستگاه بعد
منتظر زنی دیگرم
- دلم هواپیما می خواهد
به مقصدی نامعلوم
دوباره به انعکاس
از تو رسیده ام
و تمام تصاویر دارند حلول می کنند
داری دوباره می شوی . . .
چیزی شبیه آوار
انگار تو
یکی از بلایای طبیعی هستی!
چیزی شبیه سیل
دارد از پاهایم بالا می آيد
و تا گلویم را آب بر می دارد
تو
عنصری ناشناخته ای
۷ اردی بهشت ۹۰
چشم هایم را تار می کنم
به تراس می روم
از ارتفاع
شهری را شاهدم
که زیباست
مردی تنها
با تمام اضطراب اش
با سیگاری لای انگشتان کشیده اش . . .
- شهر را زیبا تر کرده ام
۱۱ خرداد ۹۰
خون من که نیست
خون توست
که رگ هایم را می پرّاند
چیزی آشنا
که گاهی در سرم گرم می شود
و سر درد
یا خونی کهنه و سرد
که دست هایم را خواب می کند
۸ خرداد ۹۰
عاقبت دیروز
به حس اول صبح ام اعتماد کردم و زیر گلویش نوشتم :
با هم قرار گذاشته ایم
اندوه من برای او
زیبایی اش برای من
تکلیف لب های مان هنوز روشن نیست
خرداد ۹۰
بیرون
خورشید بی ملاحظه می تابید
در اطاق
پردها گلوی پنجره ها را گرفته بودند
در آغوش هم
آفتاب هم اگر به اطاق می آمد
گر می گرفت
می سوخت
در آغوش تو
هوا را میان سایه روشن موهایت نفس کشیدم
- عشق چیز خوبی ست
.
.
.
تابستان
آفتاب
انگورهای روی میز
و دو خورشید
که هم زمان
در تخت خواب کوچکی غروب کردند
۱ مرداد ۹۰
مردمک چشمهایم
به بازی سایه روشنِ آفتاب و موهایش
دچار بود
و پرده ی گوشم
طول موج صدایی را می خواست . . . که نشنید
- آیا دوستت دارم را چه کسی یادش نداده بود؟
پس باد همیشه موافق اتفاق نمی وزد
و آفتاب هر موی سیاهی را به بازی نمی گیرد
مرد
یک بار عاشق می شود
و بارها زن را قدم می زند
مردها بسیار می گریند
مرد
با سکوت اش حرف می زند
با نشستن اش راه می رود
مرد . . . با پلک های سنگین نگاه می کند
و تمام عشق اش را با دود سیگار
در سینه ی گرفته اش حبس می کند
دیگر می دانم
شاید حق با کسی ست که در پیاده رو فشارش می افتد
شاید حق با کسی ست که در واگن مترو
سرش را میان دست هایش می گیرد
شاید حق با کسی ست که هر شب سر ساعت هشت
نبضش تند تند می زند
خرداد ۹۰
آوار
و ویرانی ِ مدام
همیشه ناگهان تر از این حرف ها اتفاق می افتد
ناگهان تر از حتی وقتی که باد
لای روسری ات
لای موهایت
و میان خالی بین من و تو
وزیدن می گرفت
اتفاقی تر از زمانی که خواب ابر دیدی
و رنگ پریده سراغ من آمدی و
همه چیز تمام شد
خاطرات تلخ
همان ویرانیِ نا به هنگامی ست
که این روزها
ساعت ها و ثانیه ها را به عقب بر می گرداند
عزیز من
وقت مناسبی برای بازگشت نیست
گیرم تو دوستم داشته باشی و
من دوست ات داشته باشم
خاطرت عزیز
اما خاطرات را چه کسی باز خواهد ساخت
لب های هنوز سرد من؟
یا گام های خسته از رفتن تو؟
عزیز من
خاطرت عزیز هست
خاطرت عزیز بماند، خوش تر است
۲۰ تیر ۹۰
۱۶ تیر ۹۰
۱ تیر ۹۰